سالگرد ازدواج
دو سه روز پیش یعنی 18 دی سالگرد ازدواجمون بود . اون سالی که ما نامزد کردیم بعد از 40 سال یه برف سنگین توی مشهد اومده بود . طوری که کل شهر تا سه روز تعطیل بود . بدتر از اون این که آب های لوله کشی یخ زده بود و از اون بدتر تا می اومدی توی سرما نزدیک بخاری یا شومینه بشی شمعک با صدای تیک ناخوشایندی یادت می نداخت که گاز شهری هم قطع شده . اون وقت چهار لا چهار لا لباس می پوشیدیم و غر می زدیم ....خلاصه این که توی همون روزها مراسم نامزدی ما بود و قرار صحبت های دو خانواده ساعت 6 تنظیم شد که البته اولین مهمون 10 شب خسته و برفی از راه رسید .
اون روزها همه محضرها تعطیل بود و خوب یادمه با کلی خواهش و اصرار زیر بغلای محضردارو گرفتن گذاشتن تو ماشین که خدای نکرده سر نخوره و بیاد در محضرو باز کنه و توی شناسنامه هامون اسمای همدیگرو بنویسه . و تازه این که عاقد محترم به علت برودت هوا نای نداشت تا محضر بیاد و گفت آقا تلفنی خطبه رو می خونم و تمووووووم و نشد ما ناز کنیم و بگن عروس رفته گل بچینه و از این حرفا .یادمه صالح با کفش یخ نوردی اومد محضر.توی اون فضای نیمه جدی حضور صالح با اون کفشای میخ میخیش که نمی تونست راه بره حس خوبی بهم می داد . یادمه وقتی برای آزمایش خونه بهداشت رفتیم مقابل چشمای اون همه عروس و داماد که شق و رق و خشک و جدی وارد مرکز بهداشت می شدن ما دو تا وسط محوطه مشغول برف بازی بودیم ....
بگذریم اون روزا گذشته و ما این سالگردو دو تایی ناهار رفتیم هتل درویشی و البته دور از چشم بچه شیر خیلی هم خوش گذشت.
این روزا دلم برای قرارای یواشکی تنگ شده . دلم برای اس ام اس های پشت سر هم تنگ شده . دلم برای عصرایی که حمید می اومد خونه و می زدیم بیرون تنگ شده .دلم برای کافی شاپ شوگر ( وقتی هنوز صاحبش نرفته بود آمریکا ) و قهوه و چیز کیکش عالی بود تنگ شده . دلم برای مسافرتهای پشت سر هم تنگ شده . دلم برای یه دفعه و بی برنامه شمال رفتن تنگ شده . دلم برای کوه و سنگ تنگ شده ، وقتی هَل و هلاک واسه استراحت کنار یه تخته سنگ می افتی و اون وقت حمید کوله اشو باز می کرد و می پرسید چای یا نسکافه . دلم برای روزهایی که حمید از سرکار می اومد و با هم چایی می خوردیم و حرف می زدیم تنگ شده . دلم برای آشپزخونه ام که با خاطر جمعی غذا بپزم تنگ شده . دلم برای اون خونه تمیز که کنجاشو با گوش پاک کن تمیز می کردم و حمید وقتی می اومد می گفت چه خونه تمیزی تنگ شده . دلم برای تمام روزای عاشقی تنگ شده ....و حالا که بچه شیر باعث شده دو باره عاشق باشیم ...... همیشه گرفتارم .....همیشه کم خوابم ....همیشه خسته ام و گاهی فرصت نمی کنم در طول روز یکبار جلوی آینه برم و خودمو تماشا کنم ...خونه ام همیشه شلوغه و آشپزی هام همیشه با عجله .....و اصولا با بچه ای به بغل ..... دیگه سرکار اومدن معضلی شده و من بچه شیرو که می فرستم دنبال توپش توی همون یه لحظه کوچک به گذشته برمی گردم و هنوز هم به اون روزها فکر می کنم و هر روز می شمارم که کی دوباره روزهای بی دغدغه تکرار می شه ......سالگرد ازدواجمون مبارک ......باز هم بابای نی نی مثل همیشه سورپرایزم کرد ...و باز هم مثل همیشه اون یک قدم از من جلوتر بود . امیدوارم نی نی هم اخلاقاش به باباش بره . ولی پرخوابی اش به من بره که این روزا از بس نمی خوابه شبا من و باباشو کلافه کرده .


سالگرد ازدواج
